ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
404
معجم البلدان ( فارسى )
حلّ اهلى ما بين درتا فبادو * لى و حلّت علويّة بالسّخال « 1 » و گفتهاند : « بادولى » جايگاهى در درهء « فلج » در سرزمين يمامه است ، كسانى كه آن را از يمامه مىشمرند در شعر ياد شده اعشى « درتا » را با نون « درنا » مىآورند كه جايگاهى در « يمامه » باشد . باديه [ دى ] به معنى بيابان ضد « حاضره » به معنى شهر نام ديهى در يمامه است . سبب چنين نام گزارى آن را در واژهء « حجر اليمامه » ياد نمودم . بيابان را نيز از آن « باديه » گويند كه آشكار و ديدنى است از ريشهء « بدى لى بدوا » يعنى برايم آشكار شد . باذان فيروز « 2 » [ ف ] با ذال نقطهدار . نام « اردبيل » شهر نامبردار آذربايجان ، كه آن را فيروز يكى از نخستين پادشاهان ايران بنيان نهاد . باذبين « 3 » ديهى بزرگ همانند شهر در زير واسط در كرانهء دجله است . از آنجايند : گروهى از بازرگانان ثروتمند و دستهاى از راويان علم ، همانند : ابو الرضا احمد پسر مسعود پسر ز قطرّ باذبينى . او از ابو البركات يحيى پسر عبد الرحمن پسر حبيش فارقى قاضى بيمارستان بر شنود و به سال 592 درگذشت ضبط ز قطرّ [ ز ط ر ر ] است . باذ ديهى از اصفهان و گويند از جر بازقان [ گلپايگان ] است . بدان نسبت دارد : حسن پسر ابو سعد پسر حسن فقيه باذى - او پس از سال 603 درگذشت . باذغيس « 4 » [ ذ ] با غين نقطهدار و سين بىنقطه . نام بخشى داراى چندين ديه از كارگزارى هرات و مروروذاست ، و قصبهء آن « بون » و « باميين » دو شهر نزديك به يكديگرند . من آن دو را چند بار ديدم ، پر از بركت و ارزانى كالا است ، درخت پسته [ 462 ] بسيار دارد . گفته شده است كه روزگارى پايتخت هياطله [ - هيتاليان ] بود . گويند : ريشهء فارسى آن « باذخيز » به معنى وزش باد باشد ، كه در آنجا بسيار است . بدان نسبت دارد : گروهى نامور ، مانند احمد پسر عمر باذغيسى قاضى آنجا ، كه ابن عيينه از وى روايت دارد . ( 5 ) باذن « 5 » [ ذ ] ديهى از « خابران » از كارگزارى سرخس است . بدانجا نسبت دارد : ابو عبد اللّه باذنى شاعر شيرين سخن ، او بلعمى وزير و جزوى را مىستود ، حاكم ابو عبد اللّه او را در « تاريخ نيشابور » ياد كرده است . باذنجانيه [ ذ ن ى ] با تلفظ بادنجان كه مىپزند . نام ديهى از خورهء « قوسنيّا » به مصر است . گويا بدان نسبت دارد : محمد پسر حسن بادنجانى نحو شناس مصرى هم روزگار كافور . باذورد [ ذو ] نخستين ذال با نقطه و دومين بىنقطه . نام شهرى نزديك واسط به سوى بصره بود ، كه اكنون ويران شده است . تا به امروز [ سدهء هفتم ] دجله بزرگ بصره را به نام اين شهر « باذورد » نامند . ( و اللّه اعلم )
--> ( 1 ) . خاندان من در ميان « درتا » و « بادولى » فرود آمدند و « علويه » در « سخال » . اين شعر در چ ع 2 : 569 : 15 و 3 : 51 : 19 و 3 : 117 : 4 نيز هست ياقوت همين شعر را در واژهء « سخال » بىنسبت به اعشى مىآورد . گويا اين شعر نيز از ساختههاى ضد شعوبيان ايرانى باشد كه با اندك تغييرى در كلمات به اعشا شاعر جاهليت نسبت دادهاند ( پانوشت چ ع ، ج 1 ، ص 95 ) . ( 2 ) . لسترنج : 181 . ( 3 ) . بادبين بىنقطه ( لسترنج : 489 ) . ( 4 ) . با دال بىنقطه ( لسترنج 439 ) . ( 5 ) . باذان ( لسترنج : 420 ) .